خرید بک لینک
هـمه ی ایل می xadدانست که او تنها یکه سواری ست که دختران و پسران دشتِ زرد به خودشان دیده اند. با آن مِینای بنفش بر سَر، روی جُل و نهیب که به شکم مادیانش می زد؛ با پاشنه xadی پاها. انگار که باد می دوید

برچسب: نویسنده: رها نظری تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 14:48

بـوی ماهیِ مرده داشت هوا؛ گوشتِ فساد گرفته. همانجور زننده و ناخوش. سایه ی لنج ها پهلو داده بودند به ساحل حالا که شب بود؛ سیاه، خسته، شرجی زده و بی رمق.تاریکی بود و تنها صدای جهیدن موش ها را می شنیدم ک

برچسب: نویسنده: رها نظری تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 14:48

صفحه بندی